تبليغاتX
زندگی حس غریبی ست که نیلوفرتنها دارد

زندگی حس غریبی ست که نیلوفرتنها دارد
سفری بایدکردبه عمق دل نیلوفری تنها که چرا اینچنین سخت به خودمی پیچد، شاید... 
قالب وبلاگ

خداوند فاطمه را از نور عظمت خود آفرید. وقتی فاطمه درخشید، زمین و آسمان را نورانی کرد و ملائکه از روی تعجب گفتند: خداوندا این چه نوری است؟

به گزارش شبستان، اسم به معنی نشانه و اسم گذاری نوعی نشانه گذاری است. از نظر علمی نوع اسم در شخصیت حال و آینده فرد بسیار مؤثر است و از نظر روان موجب نوع احساس نیک یا بد، حرکت یا رکود، رشد یا انحطاط است و به همین خاطر در اسلام راجع به آن توصیه های بسیاری شده است.

اسلام خواسته است برای فرزندان نامی را برگزینند که سازنده و رشد دهنده باشد، وابستگی او را به مکتبی و اندیشه ای نشان دهد، موجب احساس غرور و سرافرازی او در حال و آینده باشد، او را به موضعگیری ویژه و مثبتی وا دارد، حتی در مواردی خط فکری و سیاسی آدمی را در حفاظت و احیای یک اندیشه نشان دهد.

رسول خدا به تناسب ابعاد متعدد شخصیتی فاطمه(س) او را به اسامی و القاب متعددی می نامید که همه آنها زیبایند و غرور آفرین، رنگ مکتب و اندیشه اسلامی دارند و هر کدام به مناسبتی و در جائی به کار می رفته اند و یا نوعی از حالات و صفات فاطمه(س ) را نشان می دادند.

[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 22:48 ] [ نیلوفر ]
ماجرای تکان دهنده نامه حاج قاسم سلیمانی به وزیر دفاع آمریکا(این اتفاق بعد از نامه  اول و تهدید آمیز اوباما به امام خامنه ای(حفظه الله) اتفاق افتاده است)
http://moasher.persiangig.com/image/1390/ghasem.jpg


سازمان ادارای پنتاگون از 7 لایه حفاظتی تشکیل شده است که از این میان 4 لایه به طور خاص مربوط به کنترل ارتباطات با شخص وزیر دفاع یا رییس پنتاگون میباشد.
کمی بعد  از نامه اوباما نامه ای از تمام این لایه های امنیتی ، اطلاعاتی و حفاطتی عبور کرده و مستقیم ، روی میز کار وزیر دفاع یعنی لئون پانتا قرار میگیرد.


ظاهر ساده نامه که هیچ آرمی از سازمان های مرتبط با پنتاگون در آن به چشم نمیخورد توجه وزیر را جلب کرده و وی آن را از روی میز برمیدارد ... با باز کردن نامه و خواندن آن عرق سردی بر چهره پانتا مینشیند !



یک نامه با سربرگ رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران ... نامه حاوی عبارتی بود که قطعا برای رییس پنتاگون با آن عظمت حفاظتی باورکردنی نبود !
: " اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد "


امضا : قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران

 دنیا یعنی دوچیز: انتخاب و اراده
بیایید ماهم در جهاد اکبر سرداری باشیم در پیشگاه خداوند متعال.
بدون اطلاع و آگاهی ادعای تبعیت از ولایت و انسان های خداپیشه نداشته باشیم بیایید با آگاهی دم از ولایت بزنیم تا تیزی قلم هایمان برشی بر گردن شیطان داشته باشد
فراموش نکنیم یک طرف قضیه همیشه شیطان است
پس در حالی که خداشناسید شیطان شناس هم باشید
التماس دعا یا علی
m-h
[ جمعه 1391/01/25 ] [ 20:20 ] [ نیلوفر ]
 

جمعه ها فـاصله ام با تو فـقط یک قدم است
نـبـض شـیــدایـی مـن در نـوسـانِ قلم است


غـــزلــم بــــیــت نـــدارد غــزلـــم آواره است
غـزلم نـقطـه ی گـنگی ز وجود و عـدم است


بــر لــبـم آمـــده جــانـم گــلِ نـرگـس بـرگـرد
شاید این نـوحـه ی جاویدِ لـسانِ عجم است


و اگــر جــانِ مـــرا خــواســتـه بــاشـیـد آقـــا
بـا زبـانِ خـودتـان پـاسـخ مـن صـد نعم است


دلِ احــساس مـرا عــطرِ حـضورت بـُرده ست
عـددِ عـاشـقـیــم بــیـشـتـر از هر رقم است


عـشـقـت از ابــرِ غـزل بـر سـرِ قـلـبـم بـاریـد
شـاهـراهِ سـفــرِ قـرمـزِ عـشقت رگـم است


چهارده قرن جـهان بی تو به خود می پـیچد
چهارده ساعت اگر مانده بیایی نه کم است


حـــالِ دلـــدادگــی ام رو بــه وخـــامــت دارد
قـرصِ خـورشـیـدِ جـمـالِ تـو دوای دلم است


هیـچکـس چون تو سزاوارِ غزل گفتن نیست
شاعرِ عشق تو هستم غزلت بر لـبم است


روی خورشید تو گر پشتِ زمان پنهان است
نـائـبـت خـامـنـه ای مـاهِ تـمـامِ شبم است


محمد عابدینی
1390/11/7

[ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 16:19 ] [ نیلوفر ]
سلام دوستان تا یک ماه دیگه آپ نیستم. درگیر امتحانات و...

ی شعر از استاد عزیز میثم رنجبر تقدیمتون میکنم

یک مرد وقتی یک گناهی تن بگیرد

بوی بدش را کوچه و برزن بگیرد

دیگر نخواه از شعله رد گردی سیاوش

این بار حتما شعله ات دامن بگیرد

شاید برای آبرو هم گشته یوسف

روی لباس پاره اش سوزن بگیرد

بی بی! عمو را گفته ای که مرده گاوش؟!..

دیگر نیازی نیست گاو آهن بگیرد!...

من تن به تن رقصیده ام با او تنیدم

شاید که آهنگم ت تن تن تن بگیرد

دیگر چه فرقی می کند این عشق مسری

یا من از او یا این که او از من بگیرد؟!...

با بوسه ای می شد که شیطانی ترین شد

ضحاک روی دوش اهریمن بگیرد!

کاش این زلیخا شهرتی هرگز نمی داشت

تا که رود بازار پیراهن بگیرد!

میثم رنجبر- بابل

[ چهارشنبه 1390/10/07 ] [ 10:16 ] [ نیلوفر ]

آهسته گویمت نکند بشنود رباب

از عمراصغرش فقط هشت روز ماند است...

[ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 17:24 ] [ نیلوفر ]
تقدیم به همه جانبازان عزیز و خانوده های صبورشان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 17:6 ] [ نیلوفر ]









11آبان سالروز شهادت طیب حاج رضایی/طیب ،حر انقلاب اسلامی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1390/08/11 ] [ 11:55 ] [ نیلوفر ]

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سالروز پیوند آسمانی ابوتراب و سلاله ی پاکی ها بر همگان مبارک


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد




ادامه مطلب
[ شنبه 1390/08/07 ] [ 1:16 ] [ نیلوفر ]
شاهین: دوتا کفتر بودبم بر بام مکتب.... مرتضی: شاهین کجایی ؟ اونقدر رفتی تو این بنر ازدواج دانشجویی بیرونم نمیای ! بیا بریم  کلاس دیر شد -: بیخیال داداش یاد خان جون خدابیامرزم افتادم یاد حرفاش -: خان جونت؟، خدارحمتش کنه مگه چی میگفت مگه وصلت های اون زمون اینجوری بود؟
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1390/08/01 ] [ 10:45 ] [ نیلوفر ]





دل من گم شده گر پیدا شد بسپارید امانات رضا

واگر از تپش افتاد دلم ببریدش به ملاقات رضا


میلاد با سعادت ولی نعمتمون امام علی بن موسی الرضا  (ع )مبارک باد

[ شنبه 1390/07/16 ] [ 14:19 ] [ نیلوفر ]
 

( هیچ انسانی را ندیدم مگر اینکه تصور کردم او نجات می یابد و من هلاک میشوم.)


ادامه مطلب
[ شنبه 1390/07/02 ] [ 22:41 ] [ نیلوفر ]

 

آقا اجازه درد دندان کشت مارا

در حسرت یک پاره ی نان کشت ما را

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1390/06/25 ] [ 11:28 ] [ نیلوفر ]
ساقه های دل من شکسته

چند روزیست مزرعه ی قلبم از کار افتاده است

یگانه :

 باران چشمانت چقدر مخربند؟!

برنج این شالیزار دیگر سیرت نمیکند!

 

چکمه هایت را دوست ندارم

پاهایت را به بند کشیده اند

راستی دیگر پاهایت گلی نمیشوند؟

دستانت چه؟ آن ها را هم از من خواهی گرفت؟

 

بی بی صدیقه را دیده ای؟

چقدر آبله دستانش را دوست دارم

بی بی با مزرعه مهربان بود

آنقدر که   ...

اصلا میدانی چرا مزرعه ی داوود هیچوقت نخشکید؟

چون چشمان بی بی همیشه می تابید

چون اشک هایش هیچکاه سیل نشد

بی بی دستکش و چکمه نداشت

بی بی مهربان بود...

 

(نیلوفر)

[ پنجشنبه 1390/06/17 ] [ 12:44 ] [ نیلوفر ]
راست میگن آدم نسبت به اونچه نداره حریصه. تا سربازی برای ما نبود میگفتیم چرا فقط پسرا برن سربازی ولی چشمتون روز بد نبینه تو امتحانای خرداد ماه بود که مسول نهاد رهبری دانشگاه باهام تماس گرفت  و گفت فلانی اسمت رفته برا ضیافت تکمیلی. امسال مشهد برگزار میشه. ماهم کلی خوشحال و شنگول که ۱۵ روز میخوایم بریم در جوار امام رضا اونم تو ماه رمضون و کلی خوش بگذرونیم.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/06/03 ] [ 19:21 ] [ نیلوفر ]

علی مرآت رب العالمین است                       علی استاد جبریل امین است

علی سر خداوند مبین است                         علی آینه ی حق الیقین است

علی مولای اصحاب الیمین است                   علی کل ولایت کل دین است

علی یعنی: صراط الله اعظم                         علی یعنی:کتاب الله محکم

علی یعنی تمام دین آدم                             علی یعنی امام کل عالم

 

 

میلا د با سعادت مولای متقیان حیدر کرار  و روز پدر بر همه مخصوصا بابای خوب خودم مبارک باد

 

 

[ چهارشنبه 1390/03/25 ] [ 13:52 ] [ نیلوفر ]

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه 

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ 
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

 

(ارسالی توسط استاد خالقی)

[ یکشنبه 1390/03/15 ] [ 21:59 ] [ نیلوفر ]
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت


تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت


منم! خلیفه تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت


تفاوت من واصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت


نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه! که به گشتن احتیاج نداشت


فاضل نظری

[ چهارشنبه 1390/03/04 ] [ 17:20 ] [ نیلوفر ]

عشق یعنی مادر 

صبر یعنی یک زن

نور یعنی دختر

مهر یعنی خواهر


سالروز ولادت سجاده نشین عشق،دخت مصطفی یار مرتضی بر همه ی  عاشقان و زنان دختران و خواهران مبارک باد



تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

[ سه شنبه 1390/03/03 ] [ 8:20 ] [ نیلوفر ]
                                   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

چشم به قفل قفسی هست و نیست                    مژده ی فریاد رسی هست و نیست

میرسد و میگذرد زندگی                                        آه که هر دم نفسی هست و نیست

حسرت آزادی ام از بند عشق                                اول و آخر هوسی هست و نیست

مرده ام و باز نفس میکشم                                  بی تو در این خانه کسی هست و نیست 

کیست که چون من به تو دل بسته است               مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 

فاضل نظری

[ دوشنبه 1390/01/22 ] [ 15:13 ] [ نیلوفر ]
                        

                              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

   عید است ولی بدون او غم داریم

 

      عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

  

 ای کاش که این عید ظهورش برسد

 

اینگونه هزار عید باهم داریم

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

                               

[ شنبه 1389/12/28 ] [ 22:2 ] [ نیلوفر ]
پدر بزرگ جهان عوض شده ....
جهان عوض شده – بابا بزرگ دستت را
بده كه از اتوبان هراس رد بشويم
گذشته گله و هي هي و ... بايد
از اين به بعد فقط توي پارك ها بدويم


دوباره مرغ و خروس از دهات اوردي
انار و قندك و شيريني محلي گز
دوباره « سنبل تيو» و« نعنا خشك»
براي رفع بلا و تب و هزار مرض


براي مرغ نداريم جا و بي خبري
كه سگ نگه مي دارند شهريان جديد
چه خوب شد ننه ( وسواس داشت) سگ ها را
به روي صندلي و مبل و راه پله نديد


عزيز! قوطي كبريت هاي سيماني
پرنده را قفسي در تراس مي دانند
و خرد مي كنند اعصاب شهر را گنجشك
كبوتران رها را، هراس مي دانند

بميرمت چقدر با نجابتي تو هنوز
پدر بزرگ سرت را بگير بالاتر
كه مي شود كمر مانتو باز نازك تر
صعود دامن ها زود و دير بالاتر...


جوان عوض شده يعني كه گوشي و هدفن
كسي سبيل ندارد در اين بلاد ، نگرد
زنان چادري اين جا به قصه ها رفتند
و مُرده باور شرط حجاب در زن مرد


زنان چادري شهر با شهيدان آه
غريب و تنها در پنج شنبه ها هستند
زنان ساده و معصوم ، پشت قهقهه ي
ركيك پارتي و اكس، بي صدا هستند


پدر بزرگ جوانت براي ناموس
همين جماعت بي هر چه لايق مرد است
پرنده شد- كه تو تنها شوي كه باغت خشك...
...درون سنگر خاكي به اسمان پيوست ...


ولي هر آنچه كه دشمن نكرد با اين شهر
اهالي يقه باز و مدرن و عريانش
براي هم به تعارف گذاشتند و خوشند ...
پدربزرگ همين! حيف از شهيدانش ...


پدربزرگ دعا كن مردن تر نشويم
كه مغزهاي كج مان مردن تر بشود
دعا كن اين زن همشكل مرد، زن بشود
و مرد تيغ به غيرت زده ، پسر بشود


دعا كن اين دامن هاا بلندتر بشود
دعا كن اين يقه ها بسته، عقل باز شود
درون قوطي كبريت هاي سيماني
براي ثانيه اي مرغ خانه، غاز شود ...

غلامرضا سليمانی

 

[ یکشنبه 1389/12/15 ] [ 13:8 ] [ نیلوفر ]

پارسال ،غروب آفتاب بود که  رسیدیم شلمچه. مرز ایران وعراق فقط چند متر سیم خارداربود. رو خاک ها نشستم و زل زدم به اون طرف مرز.یعنی فاصلمون همینقدر بود؟! فاصله ی ما و نجف .  فاصله ی ما و کربلا.عرض سیم خاردارها فقط دو متر بود .اما نه ...عرض سیم خاردارهای وجودم چند صدمتر بود که مانع دیدار میشد...


ادامه مطلب
[ جمعه 1389/12/06 ] [ 10:29 ] [ نیلوفر ]

نمیتونم بشمرم تا پنجشنبه چند روز دیگه مونده.هرچی هست تموم نمیشه. چند ماهه منتظرم

یک روز ،دو روز،سه روز...
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1389/11/18 ] [ 21:47 ] [ نیلوفر ]

 

خواجه عبدالكريم كه خادم خاص تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت: روزى، كسى از من خواست تا از حكايت‏هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت: تو را شيخ مى‏خواند . رفتم. چون نزد شيخ رسيدم، گفت: عبدالكريم!در چه كارى؟ گفتم: درويشى، چند حكايت از حكايت‏هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت: ((اى عبدالكريم!حكايت نويس مباش؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند.))

[ دوشنبه 1389/11/18 ] [ 11:50 ] [ نیلوفر ]
قال الرسول الله صلی الله علیه و آله

(آدميان پير مى شوند و دو صفت در آن ها جوان مى گردد: حرص و آرزوى دراز.)

(سعدى ) گويد: شنيدم بازرگانى صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتكار كه شهر به شهر براى تجارت حركت مى كرد. يك شب در جزيره كيش مرا به حجره خود دعوت كرد.
به حجره اش رفتم ، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت ، مكرر پريشان گويى مى كرد و مى گفت :
فلان انبارم در تركمنستان است و فلان كالايم در هندوستان است ، اين قباله و سند فلان زمين مى باشد، و فلان چيز در گرو فلان جنس است ، فلان كس ‍ ضامن فلان وام است ، در آن انديشه ام كه به اسكندريه بروم كه هواى خوش ‍ دارد، ولى درياى مديترانه طوفانى است .
اى سعدى ! سفر ديگرى در پيش دارم ، اگر آن را انجام دهم ، باقيمانده عمر گوشه نشين گردم و ديگر به سفر نروم .
پرسيدم ، آن كدام سفر است كه بعد از آن ترك سفر مى كنى و گوشه نشين مى شوى ؟
در پاسخ گفت : مى خواهم گوگرد ايرانى را به چين ببرم ، كه شنيده ام اين كالا در چين بهاى گران دارد، و از چين كاسه چينى بخرم و به روم ببرم ، و در روم حرير نيك رومى بخرم و به هند ببرم ، و در هند فولاد هندى بخرم و به شهر حلب (سوريه ) ببرم ، و در آنجا شيشه و آينه حلبى بخرم و به يمن ببرم ، و از آنجا لباس يمانى بخرم و به پارس (ايران ) بياورم ، بعد از آن تجارت را ترك كنم و در دكانى بنشينم . او اين گونه انديشه هاى ديوانه وار را آن قدر به زبان آورد كه خسته شد و ديگر تاب گرفتار نداشت ، و در پايان گفت : اى سعدى ! تو هم سخنى از آنچه ديده اى و شنيده اى بگو، گفتم :
آن را خبر دارى كه در دورترين جا از سرزمين غور (ميان هرات و غزنه ) بازرگان قافله سالارى از پشت مركب بر زمين افتاد، يكى گفت :
چشم تنگ و حريص دنياپرست را تنها دو چيز پر مى كند: يا قناعت يا خاك گور.

[ دوشنبه 1389/11/11 ] [ 22:40 ] [ نیلوفر ]

گويند پدرى از شرارت و اذيت پسرش نسبت به همسايگان و يا اهالى محله و ديگر كارهاى زشت ، كلافه شده بود.
يك روز كه پسرش به خانه آمد، حسابى او را دعوا كرد و در حاليكه او را از خانه بيرون مى كرد به او گفت :
تو آدم نمى شوى ! جوان كه اوضاع را چنين ديد با عصبانيت گفت : من آدم نمى شوم ! به تو ثابت مى كنم .
بعد از خود را گرفت و رفت ، از قضا در همان ايام جنگ بزرگى ميان كشورش ‍ و كشور ديگر برپا بود، جوان به جنگ شتافت و در اثر لياقت و فعاليت بسيار، به تدريج به درجات بالاترى رسيد، به طوريكه سالهاى بعد به سمت فرمانده اى لشگر انتخاب شد و سرانجام در يك فرصت مناسب باكودتا شاه را بركنار كرد و بر تخت پادشاهى نشست .
يك روز در كاخ به فكر دوران گذشته اش افتاد و حرفى را كه پدر او به او زده بو بياد آورد، از روى خشم لشگرى فراهم كرد و به سوى شهر خود و خانه پدر روان شد،
درب خانه را بالگد باز كرد و با كمال تكبر با اسب وارد اتاق شد، پدرش با حيرت به سوار نگاه كرد، ولى پسر قهقه اى زد و گفت : مرا مى شناسى ؟ من پسر تو هستم ، يادت هست كه به من گفتى تو آدم نمى شوى ؟!
پدر كه تازه متوجه جريان شده بود گفت : آرى يادم هست ، پسر گفت : ولى حالا مى بينى كه من پادشاه شده ام !
پيرمرد كه فهميد پسرش هنوز گستاخ و خام است با خونسردى گفت : من نگفتم شاه نمى شوى گفتم تو آدم نمى شوى !!
 

[ سه شنبه 1389/10/28 ] [ 23:11 ] [ نیلوفر ]

 

الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام. از انس و جان شرمنده ام. حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار

الهی بت سنگین شکستن نیک آسان است.و بت نفس شکستن سخت دشوار.خّنک آن کس که از امت خلیل بت شکن است  که هر دو را بشکست
[ دوشنبه 1389/10/27 ] [ 18:20 ] [ نیلوفر ]

به نام خدا

اطلاعیه ی مهم

 دین مبین اسلام هنوز در کشور آلمان به رسمیت شناخته نشده است. اخیرا یک مؤسسه دینی برای رسمی شدن دین اسلام در آلمان رفراندمی برگزار کرده و از کاربران اینترنتی خواسته که نظر خود را در این مورد بیان کنند.

متأسفانه به دلیل عدم توجه مسلمانان به این رفراندم، تا به این لحظه تعداد مخالفان رسمی شدن دین مبین اسلام و آنهایی که به گزینه "خیر" رأی داده اند، بیشتر از موافقان و آنانی است که به گزینه "بله" رأی داده اند.

از همین رو از تمام مسلمانان درخواست می کنیم با وارد شدن به لینک این سایت که در ذیل این خبر قرار دارد، در این رفراندوم شرکت کنند و برای رسمی شدن دین مبین اسلام در آلمان رأی بدهند.

گفتنی است گزینه
 "JA" به معنی "بله" است
. پس انتخاب اين گزينه، کليد
"Zur Auswertung" را فشار دهيد تا نظر شما تأييد شود.

لینک: 
http://www.tagesschau.de/inland/wulffrede112.html



با تشکر از همه ی دوستان مسلمان

یاعلی

[ سه شنبه 1389/10/21 ] [ 12:3 ] [ نیلوفر ]

 

امروز عرفه است.روز خریداری دل ها توسط خدا.امروز سه شنبه بازار دل هاست و خریدار خداست.امروز عرفه است.

به راستی دل هامان چقدر آماده است؟؟

مسلمانان ،شب های قدر گذشت.یادمان می آید آن قول و قرارها که با معشوق داشتیم.ِیادما ن می آید که قرار شد از فردایش دیگر گناه نکنیم.یادمان می آید که قول دادیم تا عرفه از طلا شویم....

امروز عرفه است.امروز وجودمان در این بازار خدایی خریداری میشود.به راستی جنس دل هامان از چیست،طلا؟نقره؟مس یا سنگ !!

سرزمین عرفه همان وعدگاه است.مسلمانان خود را برای طواف خانه ی خدا،برای طواف کعبه ی دل ها آماده کرداید؟

امروز باید بارها وبارها سر بر سجده ی عشق نهیم و خدا را سپاس گوییم که ما را به روز عرفه رساند.

یادم میآید در شب قدر گفتند هرکس که این شب آمرزیده نشود باید صبر کند تا عرفه.آی آدم ها به همه ی ما مهلتی دوباره داده شده است.چشمان دل بگشاییم که عرفه فرصتی دوباره است.

بیایید امروز در عرفه ی دل هامان مُحرِم شویم وفردا نفس های اماره مان را به قربانگاه ببریم و برای همیشه آن را ذبح کنیم.

امروز خدا خریدار اشک ها ونیایش های ماست.بیایید امروز دیگر صدای خدا را بشنویم و او را با جان دل صدا بزنیم.

لبیک اللهم لبیک.لبیک لا شریک لک لبیک....

 

خدایا!

به من آن مقام ترس و خشیت از جلال و عظمتت را عطا کن که گویا تو را میبینم و مرا به تقوی وطاعتت سعادت بخش و به عصیانت شقاوتمند مگردان...

(فرازی از دعای عرفه)

[ سه شنبه 1389/08/25 ] [ 9:31 ] [ نیلوفر ]
بوعلى در حواس و در فكر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از ديگران بيشتر و شنوايى گوشش تيز تيز بود. به طورى كه مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.
مثلا مى گويند هنگامى كه در اصفهان بود، صداى چكش مسگرهاى كاشان را مى شنيد.
شاگردش بهمنيار به او گفت : شما از افرادى هستيد كه اگر ادعاى پيغمبرى بكنيد، مردم مى پذيرند و واقعا از خلوص نيت ايمان مى آورند.
بوعلى گفت : اين حرفها چيست ؟ تو نمى فهمى ؟
بهمنيار گفت : نه . مطلب حتما از همين قرار است . بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنين نيست . در يك زمستان كه با يكديگر در مسافرت بودند و برف زيادى هم آمده بود، مقارن طلوع صبح كه مؤ ذن مى گفت ، بوعلى بيدار بود و بهمنيار را صدا كرد.
بهمينيار گفت : بله .
بوعلى گفت : برخيز.
بهمنيار گفت : چه كار داريد؟
بوعلى گفت : خيلى تشنه ام . يك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .
بهمنيار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبيب هستيد. بهتر مى دانيد معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ايجاد مريضى مى كند.
بوعلى گفت : من طبيبم و شما شاگرد هستيد. من تشنه ام شما براى من آب بياوريد، چكار داريد.
باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستيد و لكن من خير شما را مى خواهم من اگر خير شما را رعايت كنم ، بهتر از اين است كه امر شما را اطاعت كنم . پس از آنكه بوعلى براى او اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است .
گفت : من تشنه نيستم . خواستم شما را امتحان كنم . آيا يادت هست به من مى گفتى : چرا ادعاى پيغمبرى نمى كنى ؟ اگر ادعاى پيغمبرى بكنى مردم مى پذيرند. شما كه شاگرد من هستى و چندين سال است پيش من درس ‍ خوانده اى ، مى گويم ، آب بياور، نمى آورى و دليل براى من مى آورى ، در حالى كه اين شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پيغمبر اكرم (ص ) بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى ماءذنه به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ) را به عالم برساند. او پيغمبر است ، نه من كه بوعلى سينا هستم
[ یکشنبه 1389/08/23 ] [ 16:59 ] [ نیلوفر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

جزنیلوفر نیل کدام گل با آب و خورشید آشناست.؟
جزقلب نیلوفر نیل کدام قلب با آسمان و زمین آشناست؟
عشق من نگاه کن گل زرینی را که بین ژرفا و بلندا شناور است.آن سان که من وتو درمیان این عشق همواره شناوریم و همیشه چنین خواهد ماند.
امکانات وب
Online User

آمار سایت


تبادل لینک

خرید بک لینک